تمام زنهای کتابهای من
-
تاریخ: 1405/6/18 ساعت: 14:45
فصلهای درون تمام زنهای کتابهای من دلم میخواست نویسندهای بودم همچون زنِ محبوبم "دوراس"، که در طول زندگیام کتابهای زیادی نوشته بودم و کاراکترهایی خلق کرده بودم که وقتی داستان زندگیشان را یکی پس از دیگری میخواندی متوجه میشدی که همهی آنها چیزی نیستند جز هیئتهایی تکرارشونده از زندگی نویسندهش...
تمام زنهای کتابهای من
-
تاریخ: 1402/12/7 ساعت: 2:50
دلم میخواست نویسندهای بودم همچون زنِ محبوبم "دوراس"، که در طول زندگیام کتابهای زیادی نوشته بودم و کاراکترهایی خلق کرده بودم که وقتی داستان زندگیشان را یکی پس از دیگری میخواندی متوجه میشدی که همهی آنها چیزی نیستند جز هیئتهایی تکرارشونده از زندگی نویسندهشان که برای همیشه جایی در ذهن خود مانده. همچون د...
تئاتر بدن
-
تاریخ: 1402/11/8 ساعت: 17:23
اگرچه چهرهی جوانی هنوز رو از من برنگردانده، اما از مرزهای بدنم در هندسهای مقدس، طرحیهایی نو میزاید؛ روی پوست آرنج دست چپم لکهای قرمز ظاهر شد. کوچک بود و پوسته میانداخت. بنا گذاشتم به گزشِ نیشِ پشهای؛ خوشخیالی ِخاندانی ما. لکهی کوچک قرمز اما کمکم شکل ِگرهِ پُرخارش بزرگی به خود گرفت که از تراشیدنش خون...
شیدایی لُل.و.اشتاین
-
تاریخ: 1402/11/8 ساعت: 17:23
باز هم این دوراس بود که مرا نجات داد؛ لُل من را به جایی دیگر برد. میلی را در من بیدار کرد که حتی نمیدانستم بخواب رفته و چطور. + پنجشنبه ۲۸ دی ۱۴۰۲ | 0:41 | محیا | Adblock test (Why?)
الکنی
-
تاریخ: 1402/6/17 ساعت: 23:28
برای کیست که مینویسم؟ برای چیست که مینویسم؟راه دوست داشتن کدام وری ست؟ راه زندگی کردن را بلد نیستم. گم شده و مغمومم. مدتها بود چنین در اپیزود افسردگی نیفتاده بودم. سالها نشستن و راه رفتن و خوابیدن با آن را به راحتی و سادگی فراموش کرده بودم. چه خیانتکارانه خوش زیستهام در روزهای اندکی که بر من گذشته. ...
گرمای خفهکنندهی اضطراب
-
تاریخ: 1402/6/7 ساعت: 15:32
شرحه شرحه و از خود بیگانهام. توی این ماههایی که گذشته، سالی که عوض شده زیاد نوشتهام اما نه در هیچ فضای مجازیای. روی کاغذ نوشتهام. در خودم فرو رفته و نوشتهام. در تاریکی روحم آرام حرکت کردهام و بر چیزهای زیادی خون گریستهام. اما بازگشت به کاغذ خیلی دلنشین بوده. جاییست میانهی خطوط و افکار، وقفهای خلوت و...
چون است حال ِبوستان ای باد نوبهاری ..
-
تاریخ: 1401/12/11 ساعت: 16:45
اسفند که شروع میشود، من دیوانهام. دوباره همان دختر بیست سالهام که بارانیِ بلندش را پوشیده، بعد از دانشگاه با مترو میرود انقلاب. در بادِ پرقصهی لابهلای جمعیت، توی پیادهروی جنوبی خیابان انقلاب راه میرود و هر دم زنده میشود، رویا میبیند، خیال میبافد. + چهارشنبه ۱۰ اسفند ۱۴۰۱ | 12:46 | محیا | Adblock te...
سرودی برای مرد روشن که به سایه رفت
-
تاریخ: 1401/11/10 ساعت: 9:18
قناعتوارتکیده بودباریک و بلندچون پیامی دشوارکه در لغتیبا چشمانیاز سوآل وعسلو رُخساری برتافتهاز حقیقت وباد.مردی با گردشِ آبمردی مختصرکه خلاصهی خود بود.خرخاکیها در جنازهات به سوءِظن مینگرند.□پیش از آن که خشمِ صاعقه خاکسترش کندتسمه از گُردهی گاوِ توفان کشیده بود.آزمونِ ایمانهای کهن رابر قفلِ معجرهای عت...
Haze
-
تاریخ: 1401/11/10 ساعت: 9:18
از آخرین باری که سعی کرده ام چیزی بنویسم هزار سال گذشته. هنوزم دهانم بسته و دست هایم فریز شده است. در مه ای عمیق فرو رفته ام که فقط نفس کشیدن برایم باقی مانده. انتهای این غلظت کجا باشد نمیدانم. فقط اینجا نشسته ام. بی هیچ کارکرد دیگری. + جمعه ۲۵ آذر ۱۴۰۱ | 9:5 | محیا | Adblock test (Why?)
«نوشتن، همین و تمام»
-
تاریخ: 1401/11/10 ساعت: 9:18
آخرین روز دی ماه است. زور زده بودم توی دی ماه لااقل چیزی بنویسم اما نشد. آمدم کلماتی را ردیف کنم تا مگر خیال کنم این ماه را دیگر از دست ندادهام. البته این هم مهم است که پسری که توی دفتر خدماتی، فن ِلپتاپم را درست کرد هیچ نمیدانست من با این کیبورد که ده سال است با صبوری تمام زیر دست من پیر شده، مینوی...
خونه
-
تاریخ: 1401/4/25 ساعت: 18:05
نه مریوان رفتم، نه خانه ای را که اجاره کرده بودم تمدید کردم. برگشتم به رحم. به خانه ای که سال نود و هفت با خوشحالی چهار نفری خریدیم. هنوز آن روز یادم است. اینترن بودم. همین تیر ماه بود. بابا داشت میرفت سرکار قرار بود من را هم سر راه بگذارد دانشگاه امتحان عفونی داشتیم. توی آن حول و حوش صاحبخانه ی حرا...
چرخه ی بینهایت زندگی
-
تاریخ: 1400/1/16 ساعت: 0:21
تو راه که دارم تو اتوبان میام سمت خونه میبینم حداقل دو تا موضوع خیلی مفصل دارم که بخوام ازش بنویسم. اما خسته تر از اونم که کلماتم جفت و جور شن. بین ماشین ها، وقتی دارم پلک هامو به زور باز نگه میدارم تا از اثر آنتی هیستامینی که خوردم روی هم نیفته تا
لحظات من
-
تاریخ: 1400/1/16 ساعت: 0:21
تنهایی. تنهایی ِباستانی، موروثی. تنهایی ِ غیرقابل اشتراک گذاری با هر ذره ای در هستی. در مقابل پیوند، اتصال. پیوستگی ِناگستنی با تمام کیهان. به هردوی این سرزمین ها در وجودم فکر میکنم. هر دو واقعی هستند و در روح من میتپند. پشت میز چوبی خوش رنگم رو به
نیم مویه، نیم شادی
-
تاریخ: 1400/1/16 ساعت: 0:21
امروز به محله ی عزیز ِقدیمی ای که چهار سال است قدم به قدم عشق در آن نفس کشیدهم سر زدم. در هوای بارانی، با پاهای کم جانم آرام آرام خودم را کشیدم تا جلوی خانه شان. ساختمانی دو طبقه با دیوارهای آجری رنگ و پنجره های چوبی ِزیبا. خانه ای که پدر ِنجار ِهف
روز اول؛ ساحل
-
تاریخ: 1400/1/16 ساعت: 0:21
دلم یک چنین ساحلی میخواهد. پاهام را فرو کنم توی ماسه. باد و نور و خنکی ..دوست دارم تا شروع سال نو هر روز از یک خوشی بنویسم. با یک عکس همراهش. امروز روز خوشی ِمیل ِساحلی .. + نوشته شده در جمعه ۲۲ اسفند ۱۳۹۹ساعت 19:41 توسط محیا |
روز دوم؛ دستبند
-
تاریخ: 1400/1/16 ساعت: 0:21
خوشحالی بافتن دستبند است برای کسی که دوستش داری ..
باهار
-
تاریخ: 1400/1/16 ساعت: 0:21
تا دو دقیقه قبل از سال تحویل بیمارهای کرونایم را ویزیت کردم. لحظه ای که سال کهنه به تدبیر خیام، به قرن بعد بدل شد به بابا زنگ زدم. صداش نا نداشت گفت که مامان هم بهتر از او نیست و عذرخواست که نمیتواند بیشتر صحبت کنیم. سال نو را تبریک گفتم. قطع کردم و
نه جوانند و نه پیر
-
تاریخ: 1400/1/16 ساعت: 0:21
غیر آتشی کیست که اینگونه با کلمات آتش به روحت بیاندازد؛ میان دو پردهی فصل/مرگ مهربان/ دانهچین میکند/ خستگان را .. + نوشته شده در سه شنبه ۳ فروردین ۱۴۰۰ساعت 23:20 توسط محیا |
مرا دربر گیر
-
تاریخ: 1400/1/16 ساعت: 0:21
زندگی، از تو میخواهم که یک بار دیگر قلبم را گرم کنی. به روحم نور و روشنی ببخشی. به من الهام دهی و مرا راهبری کنی .. + نوشته شده در جمعه ۶ فروردین ۱۴۰۰ساعت 22:27 توسط محیا |
تبدیل
-
تاریخ: 1400/1/16 ساعت: 0:21
ایده ی پزشکان بی مرز/پزشکی در صلیب سرخ، از وقتی هویت ِپزشک بودنم شکل کامل تری به خود گرفت کم کم در ذهنم پررنگ تر شد. وقتی فکر میکنم میبینم همیشه این رویا را داشته ام که طبابت همچون مهارتی یدی در دستانم باشد و من بدون اینکه وابسته به چیزی باشم بتوانم