قطره ای از می - تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 22:22
پر از شکر وجودی ام.با خداوند و سرریزهای شگفت او، با جهان هستی، هوشمندی، نیروی کیهانی، در اتصال ام و خیال میکنم گل های شعف و جرقه های خوشطرح ِنور، درست مثل نقش های گل و مرغ میناکاری در وجودم شکوفه میز
رقص - تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 22:22
هنوز موجی در بیرون ظاهر نشده اما ارتعاش وجودم جور دیگری شده. موج های کوچکِ موزونی در زایشاند. همه ی وجودم در آغازِ رقص و طرب است. عقل گوید شش جهت حدست و بیرون راه نیستعشق گوید راه هست و رفته ام من بارها-مولانا.
نیروی یکپارچهکنندهی کیهانی - تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 22:22
جهان را در خود و با خود داشتن، بدون حس مالکیت. زبان جهان، موسیقی کیهانی، نوازندهای شگفت با خلق ارتعاش های بیکران.معنای حضور در لحظه را حالا بیشتر میفهمم. اهمیتی که این موضوع دارد و درک نیروی انسان. د
آه از او - تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 22:22
حالا او میخندد و چشم های درشت ِسیاهش کودکu200eوار با شعف تمام به چشم های من مینگرد. آن نگاه باستانی که مدت ها منتظرش بودم حالا به چشم ها و صورت من خیره اند. همه ی آن اعضای نازنین، تماما به من معطوف است ا
شکوه طبیعت - تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 22:22
نوازش خورشید از قاب پنجره مانند لذت نوازش دست های یک عزیز است. برای شروع یک روز خوب واقعا مهم است که این کارها را به این ترتیب انجام دهی: سلام کردن به خورشید، دریاچه و درخت سدر روبه روی کلبه که ماه هر شب فانوسش را آنجا می آویزد. من اینجا در قلمرویی زندگی میکنم که همه چیز قابل پیش بینی است. هر روز آی...
در طبیعت میانبر وجود ندارد - تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 22:22
نمیشود در زندگی کارها را نیم بند انجام داد.اتفاقی که می افتد این است که در طول گذر سال ها، تمام بخش های باقی مانده از حجم عظیم ِکارهای نیم بند، شبیه به یک پتانسیل منفی در جایی از طبیعت، و بیشتر از همه
عبور - تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 22:22
سخت و پر قدرت و شدید بود، بار عاطفه.اما هر طور بود تاب آوردم. با کمی خارج شدن از خط البته. اما دارم عبور میکنم از او. و دارم معنای عاطفه و دوست داشتن را در سطح دیگری جست و جو میکنم. در اعماق ذهن ایده
خواب چ.ر.ی.ک.ی - تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 22:22
ذهنم خیلی مشغول است. دیشب تمام مدت خواب میدیدم دارم از دست عده ای فرار میکنم. از بام ها خانه به خانه میپریدم. بدون پول و آب و غذا دنبال سرپناهی بودم تا نجات پیدا کنم. انقدر خانه به خانه پریدم و دویدم
معلمی/ پزشکی، وقتی مثل آچار تو دستامه - تاریخ: 1398/3/19 ساعت: 12:54
دلم میخواد تجربه ی معلمی داشته باشم. حس میکنم کاریِ که خیلی به درد میخوره، و بهم انرژی میده و برای رشدم لازمه. چون من دربرخورد با سوال ها و ذهنیت های مختلف کمی حساسم و گاردِ منطقی دارم. اینکه چطوری به
جهان هستی، هر لحظه در زایش - تاریخ: 1398/3/19 ساعت: 12:54
نوشتن چقدر خوبه. دارم دوباره لایه لایه میشکافم خودی رو که روی هم انباشته بود.درمورد باله، کاویانی گفت تا ماه بعد که میرم پیشش حتما شروعش کرده باشم و من اقدامای لازم رو براش انجام دادم از این جهت راضی
جهان در هزار هیئت - تاریخ: 1398/3/19 ساعت: 12:54
به معنای کلمه شبیه ماهی هایی هستیم که در اقیانوس شنا میکنیم و مدام از هم میپرسیم که هیچ ایده ای نداریم که آب چیه، آب کجاست و اصلا چقدر ما گمشده ایم که نمیدونم چجوری باید پیداش کنیم!این داستان منه با
وجوه یک تصویر - تاریخ: 1398/3/19 ساعت: 12:54
به شریک میگم قشنگ ترین کار برای من کاریه که مهارت یدی تو دستم باشه، من وابسته به چیزی نباشم و اون مهارت(ها) باشه که با من همه جا میاد. بهش گفتم معلمی هم برام همچین رویکردی داره. تو هرجا بری یه معلمی
ر. - تاریخ: 1398/3/19 ساعت: 12:54
رزمین؛ منو به حرکت وامیداره. برای من زیادی "گرسنه" ست. زیادی به کنش میندازه. برای منی که برچسب ِ"من سرعتم انقدر بالا نیستم/من یکم زمان بیشتر میخوام/من کندم" رو خودم زدم، گردش ِحسی و انرژی و برخوردیش،
S.T.A.Y - تاریخ: 1398/3/19 ساعت: 12:54
توی این دو روز ِتنهایی، س. پیشم بود و من بیشتر از هروقت دیگری تنهایی کیهانی آدمی را روی شانه هایم حس کردم. وقتی رو به روی هم، دو سر میز نشسته ایم و من پشت لپ تاپ درحال ترجمه هستم و اون آن طرف مشغول خو
The golden eternity - تاریخ: 1398/3/19 ساعت: 12:54
It's all like a dream. Everything is ecstasy, inside. we just don't know it because of our thinking-minds. but in our true blissful essence of mind is known that everything is alright forever and fore
تجربه های غریب انسانی - تاریخ: 1398/3/19 ساعت: 12:54
اینکه آدمی با پنجاه سال تجربه ی زندگی روی زمین به من بگوید از بین تمام آدم هایی که تا به حال دیده، توی خیابان به شانه شان خورده، از بین عشق های نوجوانی، آدم های جوانی، آدم های سر کار و تمام آنهایی که
تجربه ی بیداری (2) - تاریخ: 1398/3/19 ساعت: 12:54
در فاصله ی دو هفته، این دومین باری بود که سرما میخوردم. یک سرماخوردگی کاملا هدفمند از طرف جهان هستی. با سرعت زیاد مشغول چیدن برنامه هایی برای آخر هفته بودم و میخواستم با حالتِ خوابزده و اعتیادگونه ای
جهان هستی هوایت را دارد* - تاریخ: 1398/3/19 ساعت: 12:54
از اینکه در چنین دنیای شگفت انگیزی زندگی میکنم خیلی خوشحالم. قوانین هستی خیلی عجیب است. جهان با زبان مرموزی با آدم ها صحبت میکند. اما وقتی به جریان ابدی و متوقف نشدنی آن احترام میگذاری، تسلیم میشوی، خ
س. - تاریخ: 1397/12/7 ساعت: 0:36
آخر چرا همه چیزِ او، این چشم های یخ زده از پشت عینک، آن صورت غائب با ته ریش و فک محکم، برای من قشنگ و خواستنی است؟ چرا او تمام تاریکی های من را، همه را یک جا و یک سر با خود حمل میکند و این طور من را
َat close of day - تاریخ: 1397/12/7 ساعت: 0:36
دیروز تخت دو بخش جراحی مردان بیماری داشتم؛ مرد سی و چهار ساله که کنسر ریه تقریبا به همه جای بدنش متاستاز داده بود. در عرض سه سال. همسرش مدام کنارش بود؛ با چشم های معصوم و خالی. صورت مهتابی و موهای لخت