خرید بک لینک
فصل‌های درون تمام زن‌های کتاب‌های من دلم می‌خواست نویسنده‌ای بودم همچون زنِ محبوبم "دوراس"، که در طول زندگی‌ام کتاب‌های زیادی نوشته بودم و کاراکترهایی خلق کرده بودم که وقتی داستان زندگی‌شان را یکی پس از دیگری می‌خواندی متوجه می‌شدی که همه‌ی آنها چیزی نیستند جز هیئت‌هایی تکرارشونده از زندگی نویسنده‌شان که برای همیشه جایی در ذهن خود مانده. همچون دوراس در بازگشت ابدی به رودخانه‌ی مکونگ، به جنگل‌های پرباران ویتنام، به کودکی که تماشاگرِ زوال و رطوبت و سیل بود. دلم مادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف بهرامی تاريخ: چهارشنبه 18 شهريور 1405 ساعت: 14:45

دلم میخواست نویسندهای بودم همچون زنِ محبوبم "دوراس"، که در طول زندگیام کتابهای زیادی نوشته بودم و کاراکترهایی خلق کرده بودم که وقتی داستان زندگیشان را یکی پس از دیگری میخواندی متوجه میشدی که همهی آنها چیزی نیستند جز هیئتهایی تکرارشونده از زندگی نویسندهشان که برای همیشه جایی در ذهن خود مانده. همچون دوراس در بازگشت ابدی به رودخانهی مکونگ، به جنگلهای پرباران ویتنام، به کودکی که تماشاگرِ زوال و رطوبت و سیل بود. دلم میخواست این جمله مال من بود: «تمام زنهای کتابهای من سرشته به گِل لُل اند؛ با میل و ملال توامان.» + دوشنبه ۳۰ بهمن ۱۴۰۲ | 18:40 | محیا |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف بهرامی تاريخ: دوشنبه 7 اسفند 1402 ساعت: 2:50

اگرچه چهرهی جوانی هنوز رو از من برنگردانده، اما از مرزهای بدنم در هندسهای مقدس، طرحیهایی نو میزاید؛ روی پوست آرنج دست چپم لکهای قرمز ظاهر شد. کوچک بود و پوسته میانداخت. بنا گذاشتم به گزشِ نیشِ پشهای؛ خوشخیالی ِخاندانی ما. لکهی کوچک قرمز اما کمکم شکل ِگرهِ پُرخارش بزرگی به خود گرفت که از تراشیدنش خون میافتاد. لکهها در خارشی مرگبار یکی پس از دیگری برجسته و محو و دوباره برجسته شدند تا بالاخره در تک لحظهای شستم خبردار شد. نمیدانم پدر ِپدربزرگم بوده یا جدِ مادریام که یک جایی افشردهی ترس و شبحِ اضطراب درون خوناش رفته. بعد از آن بوده که آن دو سفر خود را آغاز کردهاند؛ توی خونریزی روده و سردرد میگرنی و روماتیسم، پشت به پشت از مادربزرگ و خاله و داییام جلو آمده تا رسیده به حالا_سن ِکمالِ من_ برای تاجگذاری اضطراب بر سر من؛ از ارثِ دودمانیمان به زبان هندسهی مقدس بدنم؛ پسوریازیس. + سه شنبه ۱۲ دی ۱۴۰۲ | 13:0 | محیا |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف بهرامی تاريخ: يکشنبه 8 بهمن 1402 ساعت: 17:23

باز هم این دوراس بود که مرا نجات داد؛ لُل من را به جایی دیگر برد. میلی را در من بیدار کرد که حتی نمیدانستم بخواب رفته و چطور.

+ پنجشنبه ۲۸ دی ۱۴۰۲ | 0:41 | محیا | 

برچسب: نویسنده: یوسف بهرامی تاريخ: يکشنبه 8 بهمن 1402 ساعت: 17:23

برای کیست که مینویسم؟ برای چیست که مینویسم؟راه دوست داشتن کدام وری ست؟ راه زندگی کردن را بلد نیستم. گم شده و مغمومم. مدتها بود چنین در اپیزود افسردگی نیفتاده بودم. سالها نشستن و راه رفتن و خوابیدن با آن را به راحتی و سادگی فراموش کرده بودم. چه خیانتکارانه خوش زیستهام در روزهای اندکی که بر من گذشته. حالا دوباره اینجام، جایی که نمیدانم کجاست. به گروهی تعلق دارم که نمیدانم ارزشهای پایهاش چیست. لباسهایی بر تن میکنم که مال من نیست. وارد خانهای میشوم که مدتها پیش آن را گم کردهام.چه توف سربالایی شده. + چهارشنبه ۸ شهریور ۱۴۰۲ | 18:0 | محیا |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف بهرامی تاريخ: جمعه 17 شهريور 1402 ساعت: 23:28

شرحه شرحه و از خود بیگانهام. توی این ماههایی که گذشته، سالی که عوض شده زیاد نوشتهام اما نه در هیچ فضای مجازیای. روی کاغذ نوشتهام. در خودم فرو رفته و نوشتهام. در تاریکی روحم آرام حرکت کردهام و بر چیزهای زیادی خون گریستهام. اما بازگشت به کاغذ خیلی دلنشین بوده. جاییست میانهی خطوط و افکار، وقفهای خلوت و سرد که دوست دارمش. پروندهی مهاجرت باز شده و این بار با جدیتی تمام و ترسناک. در گرمای خفهکنندهی اضطراب «رفتن»، روز و شب میسوزم. حالت دلگرفتهای هر لحظه با من است. انگار یک گوی داغ را توی دستم انداخته باشند و من همچون مرغ پرکندهای به اطراف میدوم و نمیدانم باید این چیزی که دارد دستهایم را به آتش میکشد کجا سرنگون کنم. باید آن را یکوری پرت کنم و پا به فرار بگذارم. اما ناتوان از سرنگون کردن آن در گوشهای هستم. میدوم و میسوزم و فریاد میکشم. هنوز گهگاه فکرِ خنککنندهی خودکشی به سرم میافتد. یک بار دیگر شجاعت تمام رفتهگان به دست خود را ستایش میکنم و بر ترس خود توف میاندازم و مغمومتر از قبل، به آتش گرفتن و دویدن و فریاد زدن ادامه میدهم. کاری که در تمام طول زندگی باقی ماندهام خواهم کرد.این روزها چنینم. و حتی بدتر از این کلمات. بیپولی و دعوای زنبابا توی خانواده و بیماری ِکشندهی گربهم اِمی و بلاتکلیفی سر تمدید قرارداد سرکار و خانه به دوشی، روی تمام ناآرامیهایی که تعریف کردم. + پنجشنبه ۲ شهریور ۱۴۰۲ | 21:3 | محیا |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف بهرامی تاريخ: سه شنبه 7 شهريور 1402 ساعت: 15:32

اسفند که شروع میشود، من دیوانهام. دوباره همان دختر بیست سالهام که بارانیِ بلندش را پوشیده، بعد از دانشگاه با مترو میرود انقلاب. در بادِ پرقصهی لابهلای جمعیت، توی پیادهروی جنوبی خیابان انقلاب راه میرود و هر دم زنده میشود، رویا میبیند، خیال میبافد.

+ چهارشنبه ۱۰ اسفند ۱۴۰۱ | 12:46 | محیا | 

برچسب: نویسنده: یوسف بهرامی تاريخ: پنجشنبه 11 اسفند 1401 ساعت: 16:45

قناعتوارتکیده بودباریک و بلندچون پیامی دشوارکه در لغتیبا چشمانیاز سوآل وعسلو رُخساری برتافتهاز حقیقت وباد.مردی با گردشِ آبمردی مختصرکه خلاصهی خود بود.خرخاکیها در جنازهات به سوءِظن مینگرند.□پیش از آن که خشمِ صاعقه خاکسترش کندتسمه از گُردهی گاوِ توفان کشیده بود.آزمونِ ایمانهای کهن رابر قفلِ معجرهای عتیقدندان فرسوده بود.بر پرتافتادهترینِ راههاپوزار کشیده بودرهگذری نامنتظرکه هر بیشه و هر پُل آوازش را میشناخت.□جادهها با خاطرهی قدمهای تو بیدار میمانندکه روز را پیشباز میرفتی،هرچندسپیدهتو رااز آن پیشتر دمیدکه خروسانبانگِ سحر کنند.□مرغی در بالهایش شکفتزنی در پستانهایشباغی در درختش.ما در عتابِ تو میشکوفیمدر شتابتما در کتابِ تو میشکوفیمدر دفاع از لبخندِ توکه یقین است و باور است.دریا به جُرعهیی که تو از چاه خوردهای حسادت میکند.- شاملو، تهران ۱۳۴۸ + یکشنبه ۲۴ مهر ۱۴۰۱ | 17:39 | محیا |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف بهرامی تاريخ: دوشنبه 10 بهمن 1401 ساعت: 9:18

از آخرین باری که سعی کرده ام چیزی بنویسم هزار سال گذشته. هنوزم دهانم بسته و دست هایم فریز شده است. در مه ای عمیق فرو رفته ام که فقط نفس کشیدن برایم باقی مانده. انتهای این غلظت کجا باشد نمیدانم. فقط اینجا نشسته ام. بی هیچ کارکرد دیگری.

+ جمعه ۲۵ آذر ۱۴۰۱ | 9:5 | محیا | 

برچسب: نویسنده: یوسف بهرامی تاريخ: دوشنبه 10 بهمن 1401 ساعت: 9:18

آخرین روز دی ماه است. زور زده بودم توی دی ماه لااقل چیزی بنویسم اما نشد. آمدم کلماتی را ردیف کنم تا مگر خیال کنم این ماه را دیگر از دست ندادهام. البته این هم مهم است که پسری که توی دفتر خدماتی، فن ِلپتاپم را درست کرد هیچ نمیدانست من با این کیبورد که ده سال است با صبوری تمام زیر دست من پیر شده، مینویسم. این کلیدها فقط دکمههایی صرف برای سرچ کردن در گوگل و تغییر نام فولدرها در لپتاپ من نیستند. اینها طفلان لاجانِ مفلوک و اسیران دستمند و با حرکات سرانگشتان دست من است که به حرکت در میآیند، میرقصند، خون میریزند. شاید اگر این را میدانست با جدیت کمتری تِر میزد به صفحهی کبیورد من. خرابکاری موقع باز کردن آن برای رسیدن به فن ِآن زیر. خرابکاریu200dای که موجب شده صفحهی کلید پفکرده از جای اصلی خود، کمی بالاتر روی هوا بهایستد و فشار دادن کلیدها را کند و سخت کند. توف بر بیحوصلگی من که لپتاپ را برنگرداندم هوار کنم روی سرش که «ِتِر زدی بد هم زدی! خودت گندی که بالا آوری را درست کن!»این هم یک دلیل ننوشتن بود. بدترین دلیل ممکن، اما بسیار تاثیرگذار.در روزهای این چهار ماه گذشته، از اواخر شهریور و پاییز عجیبی که گذشت، آدم دیگری شدهام. شاید کمی صبورتر، بیتفاوتتر و پختهتر اما عصبیتر و افسردهتر. اینکه صبوری را کنار عصبی بودن بهکار میبرم روی کاغذ معنایی ندارد اما خودم میفهمم از چی حرف میزنم. آدمها میآیند و میروند. رفتنها را تماشا میکنم و سیگاری روشن میکنم. بهمن فُرسی میخوانم؛ «شب یک، شب دو» و غرق زیباییِ بیحدی میشوم. از بستگیِ آدمها نسبت به چهارچوبهای فکریشان، غمگین میشوم. از شکاف مرگبارِ بین دو آدم، که ادراک ِجهان طرف دیگر را انقدر دور و سخت میکند.دیشب «نوشتن،ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف بهرامی تاريخ: دوشنبه 10 بهمن 1401 ساعت: 9:18

نه مریوان رفتم، نه خانه ای را که اجاره کرده بودم تمدید کردم. برگشتم به رحم. به خانه ای که سال نود و هفت با خوشحالی چهار نفری خریدیم. هنوز آن روز یادم است. اینترن بودم. همین تیر ماه بود. بابا داشت میرفت سرکار قرار بود من را هم سر راه بگذارد دانشگاه امتحان عفونی داشتیم. توی آن حول و حوش صاحبخانه ی حرام.زاده یمان بعد از شش سال نشستن توی خانه اش و در سرانجام ِهرسال آزار و اذیت، بالاخره عذرمان را خواست. درواقع بیرونمان انداخت. بابا هم خیلی به غرور مردانه اش برخورد و گفت هرجور شده امسال خانه میخریم. البته میل و اصرار مامان هم بود. مثل همیشه که برای انجام کارهای بزرگ، بابا جانب احتیاط را داشت و میترسید اما مامان دل گنده بود و او را شجاع میکرد که ریسک کند. آن روز آمدیم از خانه برویم بیرون که بنگاهی زنگ زد به بابا گفت یک مورد خوب برای خرید پیدا شده همین نزدیک خانه ی قبلی مان. بابا به مامان گفت: "من که دارم میرم محیا را بگذارم میخوای تو هم بیا سه تایی برویم خانه را یک نگاهی بندازیم." مامان لباس پوشید و سه تایی روانه شدیم. خانه ای که رفتیم ببینیم طبقه ی پنجم یک ساختمان هجده سال ساخت بود. وارد ساختمان شدیم. تا طبقه ای که واحد ِما توش جا داشت هفتاد تا پله میخورد. به هم نگاه کردیم که یعنی "آره پله ها چه زیاده" اما همچنان رفتیم بالا و کمی بعد نرمتر شدیم که "اما در عوض پله هاش کوتاه است و فضای کلی راهرو حس خوبی میدهد." درست هم بود. خودمان را گول نزدیم. پله ها زیاد بود اما بد نبود. هلک هلک بالا آمدیم. به در واحد رسیدیم. نفسمان بریده بود. یک "نه اینجا پله هاش زیاده" ی ناگفته ای توی صورت هر سه تامان بود ولی این را هم میدانستیم همانطور که تمام خانه های قبلیمان اینطور بوده، بیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف بهرامی تاريخ: شنبه 25 تير 1401 ساعت: 18:05

تو راه که دارم تو اتوبان میام سمت خونه میبینم حداقل دو تا موضوع خیلی مفصل دارم که بخوام ازش بنویسم. اما خسته تر از اونم که کلماتم جفت و جور شن. بین ماشین ها، وقتی دارم پلک هامو به زور باز نگه میدارم تا از اثر آنتی هیستامینی که خوردم روی هم نیفته تا ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف بهرامی تاريخ: دوشنبه 16 فروردين 1400 ساعت: 0:21

تنهایی. تنهایی ِباستانی، موروثی. تنهایی ِ غیرقابل اشتراک گذاری با هر ذره ای در هستی. در مقابل پیوند، اتصال. پیوستگی ِناگستنی با تمام کیهان. به هردوی این سرزمین ها در وجودم فکر میکنم. هر دو واقعی هستند و در روح من میتپند. پشت میز چوبی خوش رنگم رو به ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف بهرامی تاريخ: دوشنبه 16 فروردين 1400 ساعت: 0:21

امروز به محله ی عزیز ِقدیمی ای که چهار سال است قدم به قدم عشق در آن نفس کشیدهم سر زدم. در هوای بارانی، با پاهای کم جانم آرام آرام خودم را کشیدم تا جلوی خانه شان. ساختمانی دو طبقه با دیوارهای آجری رنگ و پنجره های چوبی ِزیبا. خانه ای که پدر ِنجار ِهفادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف بهرامی تاريخ: دوشنبه 16 فروردين 1400 ساعت: 0:21

دلم یک چنین ساحلی میخواهد. پاهام را فرو کنم توی ماسه. باد و نور و خنکی ..
دوست دارم تا شروع سال نو هر روز از یک خوشی بنویسم. با یک عکس همراهش. امروز روز خوشی ِمیل ِساحلی ..

+ نوشته شده در جمعه ۲۲ اسفند ۱۳۹۹ساعت 19:41 توسط محیا |

برچسب: نویسنده: یوسف بهرامی تاريخ: دوشنبه 16 فروردين 1400 ساعت: 0:21

صفحه بندی