فصلهای درون
تمام زنهای کتابهای من
دلم میخواست نویسندهای بودم همچون زنِ محبوبم "دوراس"، که در طول زندگیام کتابهای زیادی نوشته بودم و کاراکترهایی خلق کرده بودم که وقتی داستان زندگیشان را یکی پس از دیگری میخواندی متوجه میشدی که همهی آنها چیزی نیستند جز هیئتهایی تکرارشونده از زندگی نویسندهشان که برای همیشه جایی در ذهن خود مانده. همچون دوراس در بازگشت ابدی به رودخانهی مکونگ، به جنگلهای پرباران ویتنام، به کودکی که تماشاگرِ زوال و رطوبت و سیل بود. دلم م
برچسب:
نویسنده: یوسف بهرامی
برچسب:
نویسنده: یوسف بهرامی
برچسب:
نویسنده: یوسف بهرامی
برچسب:
نویسنده: یوسف بهرامی
برچسب:
نویسنده: یوسف بهرامی
اسفند که شروع میشود، من دیوانهام. دوباره همان دختر بیست سالهام که بارانیِ بلندش را پوشیده، بعد از دانشگاه با مترو میرود انقلاب. در بادِ پرقصهی لابهلای جمعیت، توی پیادهروی جنوبی خیابان انقلاب راه میرود و هر دم زنده میشود، رویا میبیند، خیال میبافد.
برچسب:
نویسنده: یوسف بهرامی
برچسب:
نویسنده: یوسف بهرامی
از آخرین باری که سعی کرده ام چیزی بنویسم هزار سال گذشته. هنوزم دهانم بسته و دست هایم فریز شده است. در مه ای عمیق فرو رفته ام که فقط نفس کشیدن برایم باقی مانده. انتهای این غلظت کجا باشد نمیدانم. فقط اینجا نشسته ام. بی هیچ کارکرد دیگری.
برچسب:
نویسنده: یوسف بهرامی
برچسب:
نویسنده: یوسف بهرامی
برچسب:
نویسنده: یوسف بهرامی
برچسب:
نویسنده: یوسف بهرامی
برچسب:
نویسنده: یوسف بهرامی
برچسب:
نویسنده: یوسف بهرامی


دلم یک چنین ساحلی میخواهد. پاهام را فرو کنم توی ماسه. باد و نور و خنکی ..
دوست دارم تا شروع سال نو هر روز از یک خوشی بنویسم. با یک عکس همراهش. امروز روز خوشی ِمیل ِساحلی ..
برچسب:
نویسنده: یوسف بهرامی